امیر مهدی جوجوامیر مهدی جوجو، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره
هم دل شدن ماهم دل شدن ما، تا این لحظه: 14 سال و 25 روز سن داره
زندگی مشترک مازندگی مشترک ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیر مهدی جوجو

تعطیلات عید

سلام جوجوی مامانی  خوبی قند عسلم  یه دفعه هوس کردم در مورد عید امسال بنویسم جونم برات بگه که ما عید امسالو بیشترش خونه بودیم روزهای اول تعطیل که من شیفتم بود و سر کار بودم برا همینم نتونستیم جایی بریم جز ٢ فرودین که با بابای بابایی و خاله بابایی رفتیم پارک بیرون شهرمون که اسمش چغا سبزه و کلی آفاتاب سوخته شدیم منم ضد آفتاب نزدم یادم رفت و برگشتیمو از فرداش من رفتم سر کار  و البته تو این مدتی من کلی قرآن خوندم برای سلامتی تو گل پسرم خلاصه تعطیلات دوم که شد بابایی رفت سر کار و من تو خونه همش منتظر میشدم تا از سر کار برگرده  فقط موند ١٣ بدر که دوباره با خونواده بابایی و خاله بابایی رفتیم همون چغا سبز که ایندفعه...
17 فروردين 1393

22 هفتگی

سلام جوجوی مامانی  خوبی گل پسرم  هفتگیت مبارک عزیزم ایشالله ٢٢ سالگیت رو ببینم جیگر من حالا دیگه تکون خوردناتو قشنگ حس میکنم فدات بشم که اینقدر آرومی و فقط صبح و شب تکون میخوری  شنبه صبح که بابایی دستشو گذاشت رو شکمم دو بار زدی زیر دستش قربونت برم  اون لحظه داشتم از ذوق میمردم   فکر کنم صبح پا میشی صبح خیر میگی و شب میخوای بخوابی شب بخیر میگی  یا شایدم کل روزو خوابی و فقط اون دو بار بیدار میشی عزیزم اینو بدون که من و بابایی خیلی خیلی خیلی دوست داریم و منتظر دنیا اومدنتیم هر چند که دیشب من و بابایی در مورد سختیهای بچه داری حرف میزدیم ولی برا مامانی دعا کن سختم نباشه همونطوری که حاملگیت برام سخت نبود...
11 فروردين 1393

شروع 5 ماهگی و هفته 21

سلام جوجوی مامانی  عزیز دلم دیروز شدی  هفته  و البته فردا میشی ماه  تموم  نصف راهو طی کردیم عزیزم  دلم میخواد این 4 ماه هم زودزود تموم بشه و بغلت کنم گل پسرم   بابایی ازم خواست از طرفش برات مطلب بنویسم ولی من بازم قبول نکردم خوب خودش باید حرفهای دلشو بهت بگه آخه بابایی یه کم وقت نداره بیاد نت ولی در اولین فرصت خودش میاد و حرفاشو بهت میگه راستی مامانی هر چند که مثل بقیه خانم ها نیستم ولی خوب شکمم اینقدری بزرگ شده که مجبور میشم همیشه یه شال سرم کنم و یه طرفشو رو شکمم بزارم که دیده نشه   آخه نکه من بهم نمیاد بار دار باشم  ولی احتمالا از ماه بعد دیگه مجبور بشم شلوار و مانتو گشاد تن...
9 فروردين 1393

هفت سین 93

سلام عزیز دلم عیدت مبارک خواستم برات عکسهای ٧ سین امسال رو بذارم این هفت سین رو بابایی چیده با سلیقه خودش و البته هفت سین امسال ما این بود  منم یه هفت سین چیدم ولی چون بابایی خوشش نیومد دوباره عوضش کردیم عزیزم سر سفره برا تو و بابایی دعا کردم برا سلامتیتون و برا موفقیت بابایی  عکس بابایی که خلیی دوسش دارم پای سفره البته از نماهای مختلف عکس گرفتم ولی خوب دیدم یکشونو اینجا بزاریم کافیه اینم عکس هفت سین من که بابا دوست نداشت و بهم زدیم و این هم هفت سین مامانم اینا که خاله چیده فقط مونده عکس هفت سین مامان بابایی که اونم چون دست جمعی عکس گرفتیم نشد که تو وبلاگت بزارم    اینم عکس...
4 فروردين 1393

تعین جنسیت

باز هفت سین سرور ماهی و تنگ بلور سکه و سبزه و آب   نرگس و جام شراب   باز هم شادی عید آرزوهای سپید   باز لیلای بهار   باز مجنونی بید باز هم رنگین کمان باز باران بهار   باز گل مست غرور باز بلبل نغمه خوان باز رقص دود عود    باز اسفند و گلاب   باز آن سودای ناب   کور باد چشم حسود باز تکرار دعا   یا مقلب القلوب   یا مدبر النهار   حال ما گردان تو خوب   راه ما گردان تو راست   باز نوروز سعید   باز هم سال جدید   باز هم لاله عشق   خنده و بیم...
28 اسفند 1392

20 هفتگی

سلام جوجوی مامان امروز  شدی هفته  امروز عصری میرم سونو شاید بفهمیم ایندفعه  دخملی  یا پسمل   که بتونیم وسایلاتو کامل بگیریم و برات اسم انتخاب کنیم البته یه مقدا از وسایلاتو گرفتم مبارکت باشه عزیزم  بعدا به موقعش عکساشونو میزارم تو وبلاگت راستی عزیزم مدتی یه حس هایی دارم آخه نمیدونم تویی تکون میخوری یا اینکه رگ شکم منه میپره آخه فقط شکمم نیست گاهی وقتها بعضی دیگه قسمتهای بدنم هم میپره و تیک داره ولی خوب شکمم از همه بیشتره  امرزو از دکتر حتما میپرسم ببخشید عزیزم اینروزا اگه اذیت میشی آخه پیاده رویم زیاد شده خوب باید بریم بازار و وسایل عید رو بگیریم بعضی هاشونو دیروز گرفتیم با بابا...
27 اسفند 1392

حرفهای بابایی

سلام خوبی جوجوی بابایی  حالت  خوبه عسیسم می بخشید که دیر برات یادداشت گذاشتم اینترنت دم دست نداشتم ولی خودت و مامانتو خیلی دوست دارم  نوزده هفتگیتو بهت تبریک میگم دوس دارم جوجوی خوبی باشی و مامانتو اذیت نکنی هر چند تا حالاشم اذیت نکردی  دیروز که حسابی بارون و همراش برف بارید جای تو خالی کوکو لوی بابا من و مامانی زیر بارون پیاده روی کردیم امیدوارم تو اذیت نشده باشی هر چی به مامانت میگم از زبون منم برا بچمون بنویس نمینویسه میگه باید خودت بنویسی دوس دارم جنسیتت رو بدونم تا با مامانی بریم بازار وسایلاتو برات خرید کنیم خوشگل بابا من و مامانی بی صبرانه منتظر بدنیا اومدنتیم تا روی ماهتو بوسه بارون  کنیم&nb...
24 اسفند 1392